بخش فرهنگی هنری این هفته اختصاص دارد به داستان کوتاه
قبل از خواندن داستان ذکر این نکته ضروری است که ماجرای این داستان تقریبا بر اساس واقعیت نوشته شده است و هرگونه برداشت سیاسی از آن ممنوع می باشد.
*اسارت*
شب بعد از عملیات بود و همه بچه ها خوشحال و خندان از اینکه در عملیات پیروز شده بودیم. تقریبا اواخر جنگ بود و شرایط ما خیلی خوب بود. شایعه شده بود که ایرانی ها مهماتشان ته کشیده و قصد دارند تا تقاضای صلح کنند. یادم می آید وقتی هفت سال پیش ما می خواستیم آتش بس کنیم اما این ایرانی ها بودند که قبول نکردند و حالا... بگذریم اصلا مهم نیست. فردا قرار بود من و پنج تا از هم رزمانمان اطلاعاتی را در مورد اردوگاه جدید ایرانی ها بدست آوریم. از همین رو آن شب را تا می توانستیم خوش گذراندیم و صدام حسین را دعا کردیم. او مثل پدرمان می مانست و همه او را دوسست داشتند. آخر شب را اصلا یادم نمی آید که چه گذشت اما فردای آن روز را هرگز فراموش نمی کنم. صبح زود از خواب بیدار شده بودیم و ماموریتمان را آغاز کرده بودیم. واقعا از ایرانی ها می ترسیدیم چون خوب بلد بودند ما را هدف قرار دهند. زیرا مهماتشان کم بود و از همین رو با تمام دقت از آنها استفاده می کردند. حتی یک تیر هم هدر نمی دادند و ...
در مسیر سکوت خاصی برقرار بود و هر لحظه احساس می کردیم که قرار است اتفاق بدی بیافتد. تصمیم گرفتیم که از اینجای مسیر را از هم جدا شویم که ناگهان صدایی از میان نیزارها آمد:
-خیلی آرام اسلحه هایتان را بگذارید زمین و هیچ حرکت اضافی انجام ندهید. اینجا تماما تحت محاصره نیروهای ایرانی قرار دارد پس از جایتان تکان نخورید. اما ما کسی را در آنجا نمی دیدیم و نمی دانستیم که باید به کجا شلیک کنیم. و به عبارتی مجبور به تسلیم شده بودیم. پس از اینکه سلاح هایمان را زمین گذاشتیم دو نفر از داخل نیزارها پریدند بیرون و با همان لهجه عراقی می گفتند که دست هایمان را بگذاریم پشت سرمان. از طرفی از آنجایی که ما مامورهای ویژه بودیم تا حدودی فارسی هم بلد بودیم و می فهمیدیم که آنها با هم چه می گویند. پس از اینکه دست هایمان را بستند ما را پشت سر هم ردیف کردند و در مسیری که تا به حال از آنجا رد نشده بودیم هدایتمان می کردند. حتی یادآوریش هم وحشتناک است اما برایتان می گویم که چه گذشت. در مسیر بودیم که ناگهان یکی از سربازهای ایرانی از نیزارها پرید بیرون و گریه کنان فریاد می زد که:
حاجی... حاجی... حاجی علی رو زدند...حاجی حالا جواب ننمو چی بدم حاجی... همین حرامزاده های بی همه چیز زدندش... و مثل بچه ها زجه می زد و برای برادرش گریه و زاری می کرد. بالاخره حاجی توانست آرامش کند و به او بفهماند که همه آنها ممکن است روزی شهید شوند اما او همچنان گریه می کرد و مرتب اسم برادرش را می آورد. در تمام مسیر غرغر می کرد و فحش و بد و بیرا بارمان می کرد. اما دیگر چند لحظه ای بود که آرام شده بود و حرفی نمی زد. دوباره همان سکوت وحشتناک را احساس کردم اما اینبار مطمئن بودم که اتفاقی در کار نیست چون ما دیگر اسیر شده بودیم. به خانواده ام فکر می کردم که حالا بدون من چه بلایی بر سرشان خواهد آمد؟ از این به بعد چه کسی مواظب دختر کوچکم خواهد بود؟ دلم برای همسرم واقعا تنگ شده بود و دوست داشتم هر چه زودتر برگردم به خانه... اما دیگر تمام آن افکار را مانند آرزویی برای خود می دیدم که ناگهان صدای گلوله ها رشته افکارم را پاره کرد. دیدم که آن سرباز بی همه چیز نوک اسلحه اش را بر روی سر دوستانم می گیرید و با بی رحمی هرچه تمام تر شلیک می کند. چهارتا از دوستانم را کشته بود که ناگهان حاجی از پشت به او حمله کرد و او را فرش زمین کرد:
-چه می کنی ابله... تو داری آنها را بدون هیچ دفاعی می کشی؟... اصلا می فهمی که داری چه کار می کنی؟ اما آن سرباز که نمی توانست برادرش را فراموش کند، به زحمت خودش را از زیر دستان حاجی رها کرد و دوباره نوک اسلحه اش را گرفت روی سر آن یکی دوستم و او را هم کشت.
-حاجی اونا علی رو هم همینجوری زدند... بدون دفاع...کثافت های بی همه چیز... همه شان باید بمیرند...
خون دوستانم بر روی صورتم پاشیده شده بود و نمی توانستم جایی را ببینم... خدای من... واقعا صحنه وحشتناکی بود. من هم که دیگر خودم را برای مرگ آماده کرده بودم، چشمانم را بستم و منتظر شلیک شدم... اما فقط صدای ماشه می آمد... یکبار... دوبار و چندین بار پشت سر هم... آری... خشابش تمام شده بود و حالا من اینجام. کاش می مردم و آن صحنه ها را نمی دیدم. بعد از آن ماجرا هر وقت که حاجی من را می دید با حالت شرمندگی بهم قول می داد که جزو اولین آزادشوندگان خواهم بود اما این دلسوزی چه فایده... من روحم را از دست داده بودم.
www.langargah.ir