فقط کسانی حق خواندن این مطلب را دارند که پس از خواندن آن، یکی از گندکاری هایی که در طول مدت زندگی شان رخ داده را در قسمت نظرات اعتراف کنند وگرنه ما شما را به خدایتان واگذار می کنیم!
این خاطره مربوط می شود به دوران کودکی بنده. زمانی که من و برادر کوچکم واقعا کوچک بودیم و بازیگوش. یک روز مانند بقیه روزها چندتا از جوجه غازهای زشت همسایه از زیر در خانه ما به حیاط مان آمده بودند و در حال چریدن علف های کنار باغچه که من و برادرم آنها را به دام انداختیم. اولش نمی دانستیم که با آنها چه کنیم تا اینکه فکری به ذهنمان رسید. البته نمی دانم که این فکر مال کدام یک از ما بود ولی قرار شد که جوجه ها را پرواز دهیم تا کمی کیف کنیم. هر چند که می دانستیم آنها بال پرواز ندارند ولی ما این کار را کردیم و در نهایت 3 تا از آنها جان به جان آفرین تسلیم کردند و بقیه را هم خدا نجات داد!
چند ساعت بعد سر و صدای خانم همسایه بلند شده بود و ما هم جیم شده بودیم داخل اتاقمان و منکر همه چیز...
