مردم فریدونکنار این روزها در پی زمین های کشاورزی خود آنچنان مشغول هستند که مطمئنا حتی فرصت سر خاراندن هم ندارند.
بنده امروز متوجه شدم که حتی یک جوجه کشاورز هم نیستم و مطمئنا تمام کسانی که بنده را می شناسند هم همین فکر را در مورد من می کنند. در این چند روز اخیر که به همراه و البته اصرار پدر خود به سر زمین های کشاورزی مان رفتم، واقعا این موضوع برایم روشن شد که کشاورزی واقعا کار دشواری است. در واقع اینطور بگویم که کشاورزی آن هم در زمین های گلی کار هر کسی نیست و آدم خودش را می خواهد.
به زور پای چکمه پوشم را از گل درمی آوردم و قدم به قدم پیش می رفتم تا اینکه یکی از صاحبان زمین بغلی تیکه ی بجایی بهم انداخت:
"ببینم مهندس حالا کار کردن سخت تره یا درس خوندن؟ " (یاد دوران دانشجویی به خیر)
من هم که دیگر رمقی برای راه رفتن نداشتم همانجا ایستادم و با لبخند تلخی جوابش را اینطور دادم که:
"راستی اگه بنزین گرون شه اونوقت کشاورزها می خوان چیکار بکنند؟ "
و صاحب زمین بغلی هم زد زیر خنده و اینطور توجیهم کرد:
"ببینم کشاورزها کی زندگی راحتی داشتند که این دفعه بخوان نداشته باشند؟ "
واقعا جواب منطقی ای بود. هیچگاه فکر نمی کردم که اینگونه تحت تاثیر حرف یک کشاورزی قرار بگیرم که حتی یک کلمه هم سواد نداشت! اصلا کی گفته که باید درس خواند تا آدم حسابی شد؟ به نظر بنده کشاورزان این منطقه آنقدر انسان های شریفی هستند که اگر برنج را کیلویی 10 هزار تومان هم بخرند باز هم نمی توان حقشان را ادا کرد...
درود و خسته نباشید به همه کشاورزان این مرز و بوم.